مولانا محمد بن احمد بيغمى
53
داراب نامه ( فارسى )
ايشانرا به شموط داد و دست او را قوى كرد و پهلوانى پاى تخت خود را برابر آندو برادر غدار بشموط ارزانى داشت . حكم كرد كه حاليا ايشانرا در برج املاق در بند كنيد . راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه دروازهبانى بود ملك را كه يك طرف از ملاطيه و يك دروازه به دو تعلق داشت كه او را املاق نام بود . شاه شماس و شماط را به املاق سپرد و دستوپاى ايشانرا در بند گران كردند . شماس گفت اى برادر ديدى كه بر ما چه آمد ؟ شماط گفت جمله شومى شموط بود . اكنون گرفتار شديم و خانومان و آنچه داشتيم از ما بستدند و بشموط دادند اما ما بد كرديم كه سوگند نداده راز خود را با او در ميان نهاديم . اما اكنون فايدهيى نيست تا ديگرچه پيش آيد ؟ ايشان در بند و چاه و شموط و شاه سيف الدوله در انتظار ايرانيان . خبر چنين آمده بود كه ملك داراب رو بدمشق نهاده است . فردا باشد كه مقدم سپاه ايران برسد . بدين معنى شاه سيف الدوله خرم بود . اما مؤلف اخبار روايت كند كه طرمتاش ميدانست كه گرفتن ملاطيه دشوارست . سپاه هشتاد هزار مرد ملاطيه را چون نگين انگشترى در ميان گرفته بودند . اما سپاه طرمتاش شب و روز به شراب خوردن مشغول بودند . شاه سيف الدوله را جاسوسى بود كه از راه دز [ د ] يده گاهگاهى مىآمد و احوالها را تفحص ميكرد . چون از گرفتن شماس و شموط چند روزى بگذشت ، جاسوس سيف الدوله [ كه ] رفته بود ، باز آمد و گفت ملك را بقا باد . در سپاه دشمن رفتم جمله را مست خراب ديدم چنانك در آن سپاه بسيارى بگشتم ، يكى را هشيار نديدم . جمله پراگنده بر كنار آب شراب ميخورند . از طرمتاش و زرينتيغ و غيره چنان غافلند كه اگر يك شبيخون بر آن قوم بريد اولى باشد . شاه سيف الدوله گفت مرا نيز در خاطر چنين بود . با نيكاختر گفتند ، گفت نيكو باشد . دشمن غافل نشايد گذاشتن . شاه سيف الدوله